.:: کوچه پس کوچه های احساس ::.
حسرت دیدار تو بگذار بمیرم دشوار بود مردن و روی تو ندیدن بگذار به دلخواه تو دشوار تو بمیرم بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ در وحشت و اندوه شب تار بمیرم بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم میمیرم از این درد که جان دگرم نیست تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم تا بوده ام ای دوست؛ وفادار تو بودم بگذار بدانگونه وفادار بمیرم
نویسنده: سارا
نویسنده: سارا
مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد. روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم
نویسنده: سارا
توميري ومن فقط نگاهت مي كنم تعجب نكن كه چرا گريه نمي كنم بي تو يك عمر فرصت گريه كردن دارم اما براي تماشاي تو فقط همين يه لحظه باقيست
نویسنده: سارا
نویسنده: سارا
اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟
رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فریادبزنم؟
اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟
اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوی کتــــابا بخونن؟
اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغونی کـــنم؟
پــیش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربونی کنـــم؟
اجــازه می دی تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟
روزی هزارو صد دفه ، بگــم که مــی میرم بـــرات؟
اجازه می دی که بگــم حــرف تـــرانــه هام تویی؟
نویسنده: سارا
یکی بود یکی نبود اونی که بود تو بودی واونی که نبود من بودم . یکی داشت یکی نداشت.اونی که داشت تو بودی واونی که جز توهیچی نداشت من بودم.یکی خواست یک نخواست.اونی که محبت رو خواست تو بودی و اونکه جز مهر تو هیچی نخواست من بودم یکی رفت یکی نرفت.اونیکه حال من دید ورفت تو بودی و اونیکه ازپیش توهیچ جا نرفت من بودم.یکی موند یکی نموند.اونیکه موند غم دوری تو بودواونیکه نموند تو بودی .
نویسنده: سارا
تنهایی در تارو پود وجودم رخنه کرده، محبوبم نمیدانم چگونه باید برایت از عظمت عشق بگویم در حالی که تو عشق را نادیده میگیری و من در آتش عشق میسوزم . کاش میشد با زبان مریم های عاشق سخن بگویم کاش تو به زبان اطلسی آشنا بودی و کاش زبان گلدان ها را میفهمیدی به اندازه ی تمام فرداها ی نیامده عاشقم و به جرئت قسم یاد میکنم که عاشق بمانم تا همیشه تا مرز بودن . چه طور میتوانم با تو بودن را تجربه کنم در حالی که بی تو ماندم ! مرا به یاد آور در روزهای سرد تنهایی...
نویسنده: سارا
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم. زن و شوهری در تخت روبه روی من مناشقه ای بی پایانی را ادامه می دادند.زن می خواست هز بیمارستان مرخص شود، ولی شوهرش می خواست او همان جا بماند. ازحرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد وحالش بسیار وخیم است. در بین این مناشقه این دو نفر، کم کم با وضعیت زندگی آنها آشنا شدم.یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه؛ دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده بود و پسری که در دبیرستان درس می خواند.تمام پروتشان یک مزرعه کوچک ، شش گاو و یک اسب بود.در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود که شوهرزن هر شب از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود وبا آنکه درب اتاق بیمارن بسته بود ، اما صدایش به وضوح شنیده می شد.موضوع همیشگی مالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ وقت فرقی نمی کرد : "گاوها و اسب ها را برای چرا بردید؟وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید ، درس ها چطوراست؟نگران ما نباشید.حال مادر بهتر شده است،به زودی برمی گردیم ." چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند.زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ، ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه می کرد ، گفت:"عزیزم، اگر برنگشتم مواظب خودت و بچه ها باش ..." مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت : " این قدر پرچانگی نکن."اما من احساس کردم که چهره اش کمی در هم رفت.بعد از گذشت ده ساعت که زیر سیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود.پرستاران زن بیهوش را به اتاقرساندند.عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود.مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبهراه شد ، بیرون رفت و تا دیروقت به بیمارستان برنگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد و فقط کنار تخت همسرش نشست و غرق در تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آنکه هنوز نمی تونست حرف بزند ولی وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که نقاب اکسیژن را برداشتند ، دوباره جرو بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود، ولی شوهرش می خواست او همان جا بماند. همهئچیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد.هر شب، مرد به خانه زنگ می زد.و همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد.روزی در راهرو قدم می زدم.وقتی از کنار مرد گذشتم ، شنیدم که می گفت : "گاوها و اسب چطورند؟یادتان نرود؛ به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمیگردیم." نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد در حالی که اشاره کرد ساکت بمانم ، حرفش را ادامه داد تا وقتی که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت : " خواهش م یکنم به همسرم چیزی نگو.گاوها و اسب را قبلا برای هزینه عمل جراحی اش فروخته ام.برای اینکه نگران آیندمان نشود ، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم." در آن لحظه منوجه شودم که این تلفن برای خانه نبود ، بلکه برای همسرش بود که بیمار وری تخت خوابیده بود. از رفتار این زن وشوهروعشق حقیقی که بینشان بود ، تکان خوردم .عشق حقیقی نیازی به بازی هی رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت ، اما قلب دو نفر را گرم می کرد؛ عشقی که باعث شده بود این زن و مرد در خوشی و ناخوشی در کنارهم بمانند.
نویسنده: سارا
تو برام تنهاتريني. تو برام قشنگتريني. تو نگيني. تو نگيني روي انگشتر قلبم. كاش ميشد تو دام چشمهات اسير هميشه بودم. كاش ميشد منو ميديدي كه برات دارم مي ميرم. نميخوام بي تو بمونم، چون ديگه چيزي ندارم. كاش مي شد گلهاي عشقم يه گلستاني مي ساختند. من ميون دشت گلهام، تو بالا خورشيد. روزهام كاش مي شد. چشمهاي پاكت، ماه شبهاي دلم بود، ديگه قصه اي ندارم، چون حالا من تو رو دارم. واسه دوست داشتن چشمهات، واسه اون ناز نگاهت، به شكار شب و روزم باشه، اشكالي نداره، بذاراز عشقت بسوزم
نویسنده: سارا