.:: کوچه پس کوچه های احساس ::.
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
نویسنده: سارا
در اولین نگاه چقدر صاف و ساده و نجیب بودی. چشم هایت زلال بود و رنگی از رفتن و تنها گذاشتن در آن نبود. نگاهت زیبا و دوست داشتنی بود، با تو نشسته بودم و سخن می گفتم، هر چه در دل داشتم برایت گفتم تو فقط ساکت بودی؛ همین برایم کافی بود چون من جوابم را تنها از چشم هایت دریافت می کردم. خوشحال و سرور از در کنار تو بودن و بی غم و غصه چون با تو بودم. پی در پی سخن گفتم و مکرراً به چشم های سیاهت نگاه می کردم فقط و فقط چشم هایت با من سخن می گفتند و حرف های چشمت در دلم می نشست. تو آرام و بی صدا از کنارم برخاستی و به کنار آن درخت مجنون که در کنار ما عاشق بود رفتی و من دنبال تو گام بر می داشتم نگاهت را به زیبایی درخت دوخته بودی و هیچ نمی گفتی، من دست تو را گرفتم تا هیچ وقت از تو جدا نشوم اما دست همیشه گرم تو این بار سرد سرد بود، عجیب سرد بود. هول و هراس بر دلم نشست. چشم های براق تو آتیش عشق قبل را نداشت گفتی باید بروم. صورت زیبایت گرفته بود و خط اشکی بر رخ ماهت دویده بود. تو رفتی و چهار زمستان در کنار آن درخت مجنون می ایستم و انتظار آمدنت را می گشم. می دانم که تو مجبور به رفتن شدی ولی فرصت انتظار را هیچ وقت از دست نمی دهم، باز هم منتظرم. «منتظر تو که شاید روزی برگردی»
نویسنده: سارا