.:: کوچه پس کوچه های احساس ::.
دل من يه قفله اما دست تو مثل كليده مي خوام از تو بنويسم كاغذام همش سفيده يه سؤال عاشقونه بگه هر كسي مي دونه اونكه دادم دل و دستش چرا دل به من نمي ده چه قدر دعا كنم من خدارو صدا كنم من دست من به آسمونه نيمه شب دمه سپيده گفتم از عشق تو مي خوام سر بذارم به بيابون گفت تو عاقل تر از ايني اين كارا از تو بعيده التماس كردم كه يك شب لااقل بيا تو خوابم گفت كه هذيون و تموم كن انگاري تبت شديده
نویسنده: سارا
روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم
نویسنده: سارا
نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد
نویسنده: سارا